دلم دوباره هوای تو راکرده...
تقدیم به تنها تکسوار قلبم

کارد، نانمان را به دو بخش مساوی تقسیم می کرد

از جایی بر لبه لیوان که تو آب می خوردی دومین جرعه را سر می کشیدم.

زمستان که می آمد پالتوی تو مرا گرم می کرد.

ما با یک چشم گریه می کردیم

شب که به تنهایی خویش پناه می بریم در خواب

رویاهایم با رویاهایت یکی می شدند

وقتی که رفتی...

به جستجوی نشانی ات به تمام جهان سر زدم اما نبودی به دور رفتم حتی به سرزمین خوشبختی در افسانه های پدربزرگ که حقیقت نداشت اماهیچ کس نبود




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٧ توسط faramarz